1
00:00:00,100 --> 00:00:08,100
<b><font color="#00abfd"> دانلود فیلم و سریال با زیرنویس چسبیده 
  ..:: MiraMovie ::..</font></b>
  <b><font color="#FFC947"> ..:: ZedMovie ::..</font></b>

2
00:00:08,124 --> 00:00:16,124
<b><font color="#00abfd"> دانلود فیلم و سریال با زیرنویس چسبیده 
  ..:: MiraMovie ::..</font></b>
  <b><font color="#FFC947"> ..:: ZedMovie ::..</font></b>

3
00:00:16,148 --> 00:00:24,148
  جديدترين اخبار فيلم و سريال در کانال تلگرام و پیج اینستاگرام ما :
  .:: @ZedMoviecom ::.
  .:: @MiraMovieSite ::.

4
00:00:29,083 --> 00:00:31,625
هوم. بله

5
00:00:32,583 --> 00:00:35,750
خب، این هم از کومه‌ای که توش می‌نویسم

6
00:00:37,000 --> 00:00:39,875
من سی ساله که توی این کومه زندگی می‌کنم

7
00:00:39,875 --> 00:00:41,583
داستان شگفت‌انگیز هنری شوگر »
« به‌قلم رولد دال

8
00:00:41,583 --> 00:00:42,958
،خب، حتماً باید قبل از شروع

9
00:00:42,958 --> 00:00:46,042
مطمئن بشم هرچی که لازم دارم
دوروبرم باشه

10
00:00:48,000 --> 00:00:52,208
قطعاً سیگار
یه مقدار قهوه، شکلات

11
00:00:53,958 --> 00:00:57,875
،و همیشه هم قبل از شروع
مطمئن می‌شم مدادم تیز باشه

12
00:00:59,833 --> 00:01:03,458
من شیش تا مداد دارم
و بعدش هم زیردستیم رو تمیز می‌کنم

13
00:01:05,666 --> 00:01:07,083
چقدر ضایعۀ پاک‌کن روشه

14
00:01:08,833 --> 00:01:09,666
این از این

15
00:01:11,958 --> 00:01:13,875
بعدش هم بالاخره شروع می‌کنم

16
00:01:17,125 --> 00:01:20,708
…معمولاً
چند تا تصحیح نیازه

17
00:01:23,458 --> 00:01:24,291
آره

18
00:01:34,250 --> 00:01:38,041
هنری شوگر ۴۱ساله بود؛
مجرد و ثروتمند

19
00:01:38,666 --> 00:01:41,625
ثروتمند بود چون پدر مرحومش ثروتمند بود

20
00:01:41,625 --> 00:01:45,791
مجرد بود چون به‌قدری خودخواه بود
که پولش رو با کسی تقسیم نمی‌کرد

21
00:01:45,791 --> 00:01:47,583
قدش ۱۸۸ سانتی‌متر بود

22
00:01:47,583 --> 00:01:50,291
،و شاید اون‌قدری که فکر می‌کرد
خوش‌تیپ نبود

23
00:01:50,291 --> 00:01:52,958
به لباس‌هاش توجه خیلی زیادی می‌کرد

24
00:01:52,958 --> 00:01:55,250
از یک خیاط گران‌قیمت کت می‌گرفت؛

25
00:01:55,250 --> 00:01:58,666
از یک پیراهن‌دوز پیراهن
و از یک کفاش کفش

26
00:01:58,666 --> 00:02:01,583
آرایشگرش هر ده روز یک بار
موهاش رو اصلاح می‌کرد

27
00:02:01,583 --> 00:02:04,458
و همزمان همیشه مانیکور می‌کرد

28
00:02:04,458 --> 00:02:06,083
یک خودروی فراری داشت

29
00:02:06,083 --> 00:02:08,666
که قیمتش به‌اندازۀ یک کلبۀ روستایی بود

30
00:02:10,208 --> 00:02:11,583
همۀ دوست‌هاش ثروتمند بودن

31
00:02:11,583 --> 00:02:14,000
و در عمرش یک روز هم کار نکرده بود

32
00:02:15,000 --> 00:02:19,500
مردانی مثل هنری شوگر
همه‌جای دنیا جولان می‌دن

33
00:02:19,500 --> 00:02:23,291
،این‌جور آدم‌ها زیاد بد نیستن
ولی آدم‌های خوبی هم نیستن

34
00:02:24,458 --> 00:02:26,416
صرفاً بخشی از دکورن

35
00:02:28,375 --> 00:02:30,625
تمام ثروتمندان از نوع هنری هم مشخصاً

36
00:02:30,625 --> 00:02:34,875
:یک خصیصۀ مشترک دارن
میل شدید به ثروتمندترشدن

37
00:02:35,791 --> 00:02:38,625
ده میلیون هیچ‌وقت کافی نیست؛
بیست میلیون هم همین‌طور

38
00:02:38,625 --> 00:02:41,583
همیشه عطش سیرنشدنی برای پول بیشتر

39
00:02:41,583 --> 00:02:45,250
و وحشت از بیدارشدن
و خالی‌بودن حساب بانکی‌شون دارن

40
00:02:45,250 --> 00:02:48,541
برای افزایش ثروتشون هم
روش‌های مختلفی رو به کار می‌گیرن

41
00:02:48,541 --> 00:02:51,333
بعضی‌هاشون سهام می‌خرن؛
بالا و پایین شدنش رو می‌بینن

42
00:02:51,333 --> 00:02:56,333
.بعضی‌هاشون زمین و اثر هنری و الماس می‌خرن
بعضی‌هاشون روی رولت و بلک‌جک و اسب شرط می‌بندن

43
00:02:56,333 --> 00:02:58,416
بعضی‌هاشون هم که روی همه‌چی شرط می‌بندن

44
00:02:58,416 --> 00:03:02,541
هنری شوگر هم جزو این دسته بود
و از تقلب هم اصلاً بدش نمی‌اومد

45
00:03:03,500 --> 00:03:04,458
در یکی از تعطیلات تابستانی

46
00:03:04,458 --> 00:03:08,166
«هنری از لندن به خونۀ «سر ویلیام دابلیو
در مناطق روستایی رفت

47
00:03:08,166 --> 00:03:10,583
خونۀ باشکوهی بود
زمین‌های اطرافش هم همین‌طور

48
00:03:10,583 --> 00:03:14,166
،اما اون روزی که هنری رسید
بارون بسیار شدیدی گرفته بود

49
00:03:14,166 --> 00:03:17,750
میزبان و مهمانان دیگه‌ش
اون عصر سرگرم بازی‌شون شدن

50
00:03:17,750 --> 00:03:21,708
درحالی‌که هنری با چهرۀ عبوسش
به قطراتی که به پنجره می‌خورد زل زده بود

51
00:03:21,708 --> 00:03:25,041
هنری پرسه‌زنان از اتاق پذیرایی خارج
و وارد راهروی اصلی شد

52
00:03:25,041 --> 00:03:29,375
بدون هدف داخل خونه قدم می‌زد که
بالاخره به کتابخونه رسید

53
00:03:32,250 --> 00:03:35,916
پدر سر ویلیام کلکسیونر کتاب بوده
و دیوارهای این اتاق بزرگ

54
00:03:35,916 --> 00:03:39,291
از پایین تا بالا
پر از کتاب‌های جلد چرمی عتیقه بود

55
00:03:39,291 --> 00:03:40,708
هنری علاقه‌مند نبود

56
00:03:40,708 --> 00:03:44,166
.فقط رمان‌های کارآگاهی و مهیج می‌خوند
از اون چیزها اینجا نبود

57
00:03:44,166 --> 00:03:45,333
می‌خواست بره بیرون

58
00:03:45,333 --> 00:03:48,500
که چیز بسیار متفاوتی
چشمش رو گرفت

59
00:03:48,500 --> 00:03:50,458
به قدری باریک بود که

60
00:03:50,458 --> 00:03:53,541
اگه از کتاب‌های اطرافش بیرون نزده بود
متوجهش نمی‌شد

61
00:03:53,541 --> 00:03:55,166
از قفسه برداشتش

62
00:03:55,166 --> 00:03:59,166
صرفاً یک دفتر مشق کارتنی بود
از اونایی که دست بچه‌مدرسه‌ای‌هاست

63
00:03:59,166 --> 00:04:01,833
جلدش آبی پررنگ بود
و هیچی روش نوشته نشده بود

64
00:04:01,833 --> 00:04:05,750
صفحۀ اولش با جوهر مشکی
:واضح و تمیز دست‌نویسی شده بود

65
00:04:05,750 --> 00:04:06,958
گزارشی بر امداد خان »

66
00:04:06,958 --> 00:04:09,583
مردی که بدون چشمانش می‌بیند
« از دکتر ز. ز. چترجی، دسامبر۱۹۳۵، کلکته

67
00:04:09,583 --> 00:04:12,416
عجیب و غریبه. این چیه؟

68
00:04:13,291 --> 00:04:16,750
روی صندلی راحتی نشست
و از ابتدا شروع به خوندن کرد

69
00:04:16,750 --> 00:04:20,708
متن ذیل چیزیه که هنری
در دفتر مشق کوچیک آبی خوند

70
00:04:24,958 --> 00:04:28,916
اسم من ز. ز. چترجی
و جراح بیمارستان «لردها و بانوان» کلکته هستم

71
00:04:28,916 --> 00:04:31,083
،صبح ۲دسامبر۱۹۳۵

72
00:04:31,083 --> 00:04:33,291
من در اتاق استراحت دکترها
داشتم یک فنجان چای می‌خوردم

73
00:04:33,291 --> 00:04:36,916
سه دکتر دیگه هم کنار من بودن
دکتر مارشال، دکتر میترا و دکتر مک‌فارلین

74
00:04:36,916 --> 00:04:38,500
صدای در اومد

75
00:04:38,500 --> 00:04:39,750
«گفتم: «بیا داخل

76
00:04:41,458 --> 00:04:44,750
.معذرت می‌خوام
می‌شه شما آقایون یه لطفی در حقم بکنید؟

77
00:04:44,750 --> 00:04:46,500
«گفتم: «اینجا یه اتاق خصوصیه

78
00:04:46,500 --> 00:04:48,750
می‌دونم. ببخشید یهو وارد شدم

79
00:04:48,750 --> 00:04:51,791
ولی به نظرم چیز بسیار جالبی دارم که
می‌خوام نشونتون بدم

80
00:04:51,791 --> 00:04:54,208
هر چهار تامون عصبانی شدیم
ولی چیزی نگفتیم

81
00:04:55,208 --> 00:04:59,375
آقایون، من مردی‌ام که
بدون استفاده از چشم‌هاش می‌بینه

82
00:05:00,208 --> 00:05:01,666
مرد کوچیکی بود؛ حول و حوش شصت سال سن داشت

83
00:05:01,666 --> 00:05:05,375
با یه سیبیل سفید و یه تیکه موی مشکی جالب
که از گوش‌هاش بیرون ریخته بود

84
00:05:05,375 --> 00:05:08,291
هرطور که خواستین
پنجاه بانداژ دور سرم بپیچین

85
00:05:08,291 --> 00:05:10,500
ولی من بازم می‌تونم براتون کتاب بخونم

86
00:05:10,500 --> 00:05:14,166
.به نظر کاملاً جدی می‌اومد
حس کنجکاویم شعله‌ور شد

87
00:05:14,166 --> 00:05:15,250
بفرمایید داخل

88
00:05:22,166 --> 00:05:25,791
خیلی‌خب. دکتر مارشال
چند تا انگشتش رو بالا گرفته؟

89
00:05:25,791 --> 00:05:27,291
هفت تا -
«گفتم: «یه بار دیگه -

90
00:05:27,291 --> 00:05:28,750
نه تا -
«گفتم: «یه بار دیگه -

91
00:05:28,750 --> 00:05:29,833
سه تا -
«گفتم: «یه بار دیگه -

92
00:05:29,833 --> 00:05:31,291
بازم سه تا -
«گفتم: «یه بار دیگه -

93
00:05:32,250 --> 00:05:33,166
هیچی

94
00:05:34,625 --> 00:05:36,333
ترفندت چیه؟

95
00:05:36,333 --> 00:05:40,333
هیچ ترفندی نداره. این یه چیز واقعیه
که بعد از سال‌ها تمرین بهش دست پیدا کردم

96
00:05:40,333 --> 00:05:41,708
چجور تمریناتی؟

97
00:05:41,708 --> 00:05:44,208
می‌بخشید، جناب
ولی این مسئله شخصیه

98
00:05:45,125 --> 00:05:46,291
چه کمکی از دست ما برمیاد؟

99
00:05:46,291 --> 00:05:49,333
.من توی یه گروه نمایشی سیار کار می‌کنم
امروز به کلکته رسیدیم

100
00:05:49,333 --> 00:05:52,791
امشب افتتاحیۀ اجرامون
در تالار رویال پالاسه

101
00:05:52,791 --> 00:05:54,375
:اسم من به این شکل روی برنامه تبلیغ شده

102
00:05:54,375 --> 00:05:56,708
،امداد خان
مردی که بدون چشمانش می‌بیند

103
00:05:56,708 --> 00:05:58,750
،وقتی گروه ما وارد شهر جدیدی می‌شه

104
00:05:58,750 --> 00:06:00,250
من به بزرگ‌ترین بیمارستان می‌رم

105
00:06:00,250 --> 00:06:03,791
و به دکترها می‌گم که دور چشم‌هام رو
کامل و حرفه‌ای بانداژ کنن

106
00:06:03,791 --> 00:06:06,125
این کار رو حتماً دکترها باید انجام بدن

107
00:06:06,125 --> 00:06:08,208
وگرنه مردم فکر می‌کنن الکیه

108
00:06:08,208 --> 00:06:11,041
بعدش وارد خیابون‌ها می‌شم
و کار خطرناکی می‌کنم

109
00:06:11,041 --> 00:06:12,333
به سه دکتر دیگه نگاه کردم

110
00:06:12,333 --> 00:06:15,458
دکتر میترا و دکتر مک‌فارلین
باید برمی‌گشتن سراغ بیمارهاشون. برین

111
00:06:15,458 --> 00:06:18,541
:ولی دکتر مارشال گفت -
مگه چیه؟ بیا درست‌حسابی کارش رو انجام بدیم -

112
00:06:18,541 --> 00:06:20,708
کاملاً مطمئن شیم که هیچی نمی‌بینه

113
00:06:20,708 --> 00:06:23,208
به شدت لطف دارین
لطفاً هر کاری می‌خواین بکنین

114
00:06:23,208 --> 00:06:25,000
:به دکتر مارشال گفتم
،قبل از اینکه بانداژش کنیم»

115
00:06:25,000 --> 00:06:27,250
«کاسۀ چشمش رو با یه چیز نرم و محکم پر کن

116
00:06:27,250 --> 00:06:29,500
خمیر؟ -
عالیه. برو نانوایی بیمارستان -

117
00:06:29,500 --> 00:06:31,375
منم می‌برمش و پلکش رو می‌بندم

118
00:06:31,375 --> 00:06:33,916
امداد خان رو از راهروی بلند
به اتاق جراحی بردم

119
00:06:33,916 --> 00:06:35,250
«گفتم: «لطفاً اونجا دراز بکش

120
00:06:35,250 --> 00:06:37,666
از قفسه یه شیشه کلودیون برداشتم

121
00:06:37,666 --> 00:06:39,916
با این چسب پلکت رو می‌بندم

122
00:06:39,916 --> 00:06:41,291
بعداً چطور بردارمش؟

123
00:06:41,291 --> 00:06:44,833
.فقط یه خرده الکل بمال زیر مژه‌هات
اینطوری تجزیه می‌شه

124
00:06:44,833 --> 00:06:47,583
،لطفاً تا صبر می‌کنیم سفت بشه
چشم‌هات رو باز نکن

125
00:06:47,583 --> 00:06:48,625
دو دقیقه گذشت

126
00:06:48,625 --> 00:06:51,041
«گفتم: «سعی کن چشم‌هات رو باز کنی
مشخصاً نمی‌تونست

127
00:06:51,041 --> 00:06:55,000
یه مقدار از خمیر دکتر مارشال رو برداشتم
و روی یکی از چشم‌های امداد خان مالیدم

128
00:06:55,000 --> 00:06:56,333
تمام کاسه رو پر کردم

129
00:06:56,333 --> 00:06:59,000
و گذاشتم خمیر روی پوستِ اطراف چشمش بیفته

130
00:06:59,000 --> 00:07:00,791
همین کار رو هم با چشم دیگه‌ش کردم

131
00:07:00,791 --> 00:07:02,500
لبه‌هاش رو محکم فشار دادم

132
00:07:02,500 --> 00:07:05,416
«سؤال کردم: «اذیت که نمی‌شی؟ -
به هیچ وجه. ممنونم -

133
00:07:05,416 --> 00:07:07,458
:به دکتر مارشال گفتم
«بانداژ رو تو دورش بپیچ»

134
00:07:07,458 --> 00:07:09,000
انگشت‌هام خیلی چربه

135
00:07:09,000 --> 00:07:11,833
…حتماً. اول اینا رو بذاریم روش

136
00:07:11,833 --> 00:07:15,333
دکتر مارشال روی چشم‌های پر از خمیر امداد خان
پشم خام ضخیم گذاشت

137
00:07:15,333 --> 00:07:16,375
سر جاش ثابت شد

138
00:07:16,375 --> 00:07:17,416
لطفاً بشینید

139
00:07:18,125 --> 00:07:21,416
دکتر مارشال یه بانداژ هشت سانتی‌متری
دور سر و صورتش پیچید

140
00:07:21,416 --> 00:07:23,833
لطفاً دماغم رو برای تنفس بیرون بذارین

141
00:07:23,833 --> 00:07:25,083
حتماً

142
00:07:25,750 --> 00:07:28,500
ببخشید. اون بخش تنگش
یه مقدار می‌سوزه

143
00:07:31,166 --> 00:07:32,083
چطوره؟

144
00:07:32,083 --> 00:07:33,125
«گفتم: «معرکه‌ست

145
00:07:33,125 --> 00:07:35,708
انگار تازه روی مغزش یه جراحی سخت کرده بود

146
00:07:35,708 --> 00:07:36,666
چه حسی داره؟

147
00:07:36,666 --> 00:07:37,833
حس خیلی خوبی داره

148
00:07:37,833 --> 00:07:40,916
باید شما آقایون رو
بابت انجام چنین کار کاملی تحسین کنم

149
00:07:40,916 --> 00:07:44,166
امداد خان از روی تخت بلند شد
و مستقیماً رفت سمت در

150
00:07:51,291 --> 00:07:54,458
پناه بر خدا! دیدی؟
!دستش رو سریع گذاشت روی دستگیره

151
00:07:54,458 --> 00:07:55,958
دکتر مارشال نیشش رو بست

152
00:07:56,541 --> 00:07:59,583
امداد خان خیلی سریع و طبیعی
در راهروی بیمارستان راه می‌رفت

153
00:07:59,583 --> 00:08:03,000
.من و دکتر مارشال پنج متریش حرکت می‌کردیم
تماشای راه‌رفتن طبیعی این مرد

154
00:08:03,000 --> 00:08:06,000
با یه سر سفید تماماً بانداژی بزرگ
…خیلی ترسناک بود

155
00:08:06,000 --> 00:08:07,166
!داد زدم: «دیدش

156
00:08:07,166 --> 00:08:09,875
!اون چرخ رو دیدش
«!باورنکردنیه

157
00:08:09,875 --> 00:08:11,333
دکتر مارشال جواب نداد

158
00:08:11,333 --> 00:08:14,166
بهت و ناباوری از چهره‌ش می‌بارید

159
00:08:14,166 --> 00:08:16,708
امداد خان بدون هیچ مشکلی
از راه‌پله پایین رفت

160
00:08:16,708 --> 00:08:18,208
حتی به نرده دست هم نزد

161
00:08:18,208 --> 00:08:21,166
.چندین نفر داشتن می‌اومدن بالا
واکنششون رو می‌شه حدس زد

162
00:08:21,875 --> 00:08:25,750
،بعد از راه‌پله
دور زد و رفت که وارد خیابون شه

163
00:08:25,750 --> 00:08:28,166
من و دکتر مارشال پشت سرش موندیم

164
00:08:28,166 --> 00:08:31,416
زیر ما توی حیاط، نزدیک به صد کودک پابرهنه

165
00:08:31,416 --> 00:08:33,166
برای مهمان کله‌سفیدمون داد و فریاد می‌کردن

166
00:08:33,166 --> 00:08:35,500
امداد خان با بالاگرفتن جفت دست‌هاش
بهشون سلام کرد

167
00:08:35,500 --> 00:08:38,833
رفت سمت دوچرخه، سوارش شد
و توی حیاط دور زد

168
00:08:38,833 --> 00:08:41,708
کودکان پابرهنه با تشویق و خنده
دنبالش کردن

169
00:08:41,708 --> 00:08:44,583
با سرعت وارد ترافیک خیابون شلوغ شد

170
00:08:44,583 --> 00:08:47,916
درحالی‌که خودروها
در تمامی جهت‌ها بوق می‌زدن

171
00:08:47,916 --> 00:08:49,625
فوق‌العاده رانندگی کرد

172
00:08:49,625 --> 00:08:51,708
تا یک دقیقه در دیدرس بود

173
00:08:51,708 --> 00:08:53,750
بعدش دور زد و رفت

174
00:08:53,750 --> 00:08:57,375
«دکتر مارشال گفت: «هیچ‌جوره باورم نمی‌شه -
هیچ‌جوره باورم نمی‌شه -

175
00:08:57,375 --> 00:08:58,958
«گفتم: «منم همینطور

176
00:08:58,958 --> 00:09:01,250
فکر کنم الان شاهد یه معجزه بودیم

177
00:09:01,250 --> 00:09:03,875
اون روز تا عصر
سرگرم بیمارهای بیمارستان بودم

178
00:09:03,875 --> 00:09:06,541
،ساعت شیش عصر
برای عوض‌کردن لباس‌هام رفتم خونه

179
00:09:06,541 --> 00:09:08,000
یه حمام آب سرد طولانی گرفتم

180
00:09:08,000 --> 00:09:11,500
یه حوله دور خودم پیچیدم
و رفتم توی بالکن ویسکی و سودا بخورم

181
00:09:11,500 --> 00:09:14,416
،ده دقیقه به هفت
به تالار رویال پالاس رسیدم

182
00:09:14,416 --> 00:09:16,000
برنامه دو ساعت ادامه داشت

183
00:09:16,000 --> 00:09:19,458
بطرز عجیبی، ازش لذت بردم؛
از ژانگولر، مارگیر، آتش‌خور

184
00:09:19,458 --> 00:09:22,625
اونی که یه شمشیر دودم رو
از گلو کرد توی معده‌ش

185
00:09:22,625 --> 00:09:24,666
،در آخر هم با سروصدای بلند ترومپت

186
00:09:24,666 --> 00:09:27,000
دوستمون، امداد خان برای اجراش حاضر شد

187
00:09:27,000 --> 00:09:30,041
از تماشاچی‌ها روی صحنه اومدن
تا چشمش رو ببندن

188
00:09:30,041 --> 00:09:32,250
و بعد چند تا چاقو رو دور بدن یک پسر
پرتاب کرد

189
00:09:32,250 --> 00:09:34,541
و با تفنگ به قوطی روی سرش شلیک کرد

190
00:09:34,541 --> 00:09:38,458
بعدش هم در نهایت یه بشکۀ فلزی
روی سر بانداژشده‌ش گذاشتن

191
00:09:38,458 --> 00:09:40,363
پسره یه سوزن گذاشت
روی یکی از دست‌های امداد خان

192
00:09:40,387 --> 00:09:42,291
و نخ پنبه هم روی اون یکی دستش

193
00:09:42,291 --> 00:09:44,708
یک ذره‌بین بزرگ هم جلوش گذاشتن

194
00:09:44,708 --> 00:09:46,375
،بدون هیچ حرکت اشتباهی

195
00:09:46,375 --> 00:09:49,458
به سادگی سوزن رو نخ کرد

196
00:09:54,208 --> 00:09:55,208
من مات و مبهوت شدم

197
00:09:57,583 --> 00:10:00,125
پشت صحنه، امداد خان در سکوت
روی یه چهارپایه نشسته بود

198
00:10:00,125 --> 00:10:01,625
و گریم صحنه‌ش رو پاک می‌کرد

199
00:10:01,625 --> 00:10:03,416
شما کنجکاوی، دکتر. درسته؟

200
00:10:03,416 --> 00:10:04,666
«گفتم: «بسیار

201
00:10:04,666 --> 00:10:08,583
بازم اون یه تیکه موی مشکی
که از گوش‌هاش بیرون ریخته بود، شوکه‌م کرد

202
00:10:08,583 --> 00:10:10,916
تا حالا همچین چیزی رو
روی هیچ شخص دیگه‌ای ندیده بودم

203
00:10:10,916 --> 00:10:13,458
من یه پیشنهادی دارم
من کارم نویسندگی نیست

204
00:10:13,458 --> 00:10:17,342
ولی اگر به من بگین
،چطور به قدرت دیدن بدون چشم رسیدین

205
00:10:17,366 --> 00:10:18,833
تا حد ممکن عیناً یادداشتش می‌کنم

206
00:10:18,833 --> 00:10:21,833
بعدش تایپش می‌کنم و سعی می‌کنم
«توی «بریتیش مدیکال جورنال

207
00:10:21,833 --> 00:10:23,125
یا یه مجلۀ مشهور چاپ شه

208
00:10:23,125 --> 00:10:25,375
این به شما کمک نمی‌کنه؟
که معروف‌تر بشین؟

209
00:10:25,375 --> 00:10:27,416
خیلی به من کمک می‌کنه -
عالیه -

210
00:10:27,416 --> 00:10:30,333
من برای یادداشت شرح حال
تندنویسی خاصی دارم

211
00:10:30,333 --> 00:10:33,500
فکر می‌کنم هر حرفی که امداد خان
اون شب بهم زد رو کلمه به کلمه نوشته باشم

212
00:10:33,500 --> 00:10:35,750
دقیقاً به بیان خودش به اطلاع شما می‌رسونم

213
00:10:37,041 --> 00:10:40,541
« هر حرفی که امداد خان اون شب بهم زد »
« (کلمه به کلمه) »

214
00:10:42,708 --> 00:10:45,791
من سال ۱۸۷۳ در ایالت کشمیر به دنیا اومدم

215
00:10:45,791 --> 00:10:48,916
پدرم در راه‌آهن ملی مأمور بلیت بود

216
00:10:48,916 --> 00:10:52,291
یه روز یه شعبده‌باز اومد مدرسۀ ما
و نمایش اجرا کرد

217
00:10:52,291 --> 00:10:53,833
من رو مجذوب خودش کرد

218
00:10:53,833 --> 00:10:55,833
دو هفته بعد، تمام پس‌اندازم رو برداشتم

219
00:10:55,833 --> 00:10:58,375
و فرار کردم
که عضو یه گروه نمایشی سیار بشم

220
00:10:58,375 --> 00:11:01,708
سال ۱۸۸۶ بود. سیزده سالم بود

221
00:11:01,708 --> 00:11:02,791
تا سه سال

222
00:11:02,791 --> 00:11:05,500
من با این گروه به همه‌جای پنجاب سفر کردم

223
00:11:05,500 --> 00:11:08,125
دیگه آخرهاش اجرای اصلی مال من بود

224
00:11:08,125 --> 00:11:10,666
از اول تا آخرش پول پس‌انداز کردم

225
00:11:10,666 --> 00:11:14,541
تا اینکه بالاخره به سه هزار روپیه رسید

226
00:11:14,541 --> 00:11:17,625
اون موقع، داستان یه یوگی بزرگ
و معروف رو شنیده بودم

227
00:11:17,625 --> 00:11:19,958
که به قدرت نادر تعلیق دست پیدا کرده بود

228
00:11:19,958 --> 00:11:21,666
،می‌گفتن وقتی دعا می‌کنه

229
00:11:21,666 --> 00:11:25,208
تمام بدنش از روی زمین بلند می‌شه
و ۴۶ سانتی‌متر بالا میاد

230
00:11:25,208 --> 00:11:27,250
در بدترین حالت، حداقل اجراش معرکه بود

231
00:11:28,375 --> 00:11:29,208
سیبیل؟

232
00:11:31,125 --> 00:11:33,208
…از گروه نمایشی خارج شدم

233
00:11:33,208 --> 00:11:36,375
و رفتم طرف شهر کوچیکی در کرانه‌های رود گنگ

234
00:11:36,375 --> 00:11:38,375
جایی که طبق شایعات
این یوگی اونجا زندگی می‌کرد

235
00:11:38,375 --> 00:11:40,833
یه روز از زبون یه مسافر شنیدم که

236
00:11:40,833 --> 00:11:44,583
در نزدیکی همونجا و داخل جنگل متراکم
با یه زاهد تنها روبه‌رو شده بوده

237
00:11:44,583 --> 00:11:45,958
همین برای من کافی بود

238
00:11:45,958 --> 00:11:48,166
زدم بیرون که یه اسب و گاری کرایه کنم

239
00:11:49,083 --> 00:11:50,708
،وقتی داشتم با راننده مذاکره می‌کردم

240
00:11:50,708 --> 00:11:53,291
یه نفر اومد و گفتش که
با من هم‌مسیره

241
00:11:53,291 --> 00:11:56,291
و پیشنهاد داد هم‌سفر باشیم
و هزینه‌ش رو تقسیم کنیم

242
00:11:56,291 --> 00:11:59,166
!واقعاً عجب شانس معرکه‌ای

243
00:11:59,166 --> 00:12:00,541
،وقتی با همراهم حرف می‌زدم

244
00:12:00,541 --> 00:12:03,625
فهمیدم شاگرد خود یوگی بزرگه

245
00:12:03,625 --> 00:12:06,541
و همون موقع داره می‌ره که
به استادش سر بزنه

246
00:12:06,541 --> 00:12:07,458
:یهو دهنم باز شد

247
00:12:07,458 --> 00:12:10,416
!من دنبال همین مردم»
«می‌شه لطفاً ببینمش؟

248
00:12:10,416 --> 00:12:13,291
همراهم طولانی و آروم نگام کرد

249
00:12:13,291 --> 00:12:15,458
«گفت: «غیرممکنه

250
00:12:15,458 --> 00:12:18,750
،از اون لحظه به بعد
به سؤالاتم جواب نداد

251
00:12:18,750 --> 00:12:21,416
البته من تونستم یه چیزی رو بفهمم

252
00:12:21,416 --> 00:12:24,625
ساعتی که یوگی بزرگ
مراقبه‌ش رو شروع می‌کنه

253
00:12:24,625 --> 00:12:28,958
،همراه من علامت داد که گاری متوقف شه
پیاده شد و دیگه رفت

254
00:12:28,958 --> 00:12:31,625
،وانمود کردم به مسیرم ادامه می‌دم
ولی یه خرده جلوتر

255
00:12:31,625 --> 00:12:33,875
پریدم پایین و یواشکی برگشتم

256
00:12:33,875 --> 00:12:36,375
به همون زودی، اون مرد
داخل جنگل ناپدید شده بود

257
00:12:36,375 --> 00:12:38,750
از پشت درخت صدای خش‌خش اومد

258
00:12:38,750 --> 00:12:41,125
:پیش خودم گفتم
اگه صدای اون نباشه، حتماً ببره»

259
00:12:41,125 --> 00:12:43,750
و الانه که بهم حمله‌ور شه، چنگ بزنه

260
00:12:43,750 --> 00:12:46,583
«و یه لقمۀ چپم کنه

261
00:12:47,958 --> 00:12:49,125
صدای همون بود

262
00:12:51,041 --> 00:12:54,791
مسیری که حرکت می‌کرد
هیچ رد یا نشانه‌ای نداشت

263
00:12:54,791 --> 00:12:58,875
از لای بامبوهای بلند
و گیاه‌های مختلف متراکم رد می‌شد

264
00:12:58,875 --> 00:13:02,833
من پشت سرش یواش یواش
با فاصلۀ حداقل نود متری می‌رفتم

265
00:13:02,833 --> 00:13:05,916
،هروقت از دیدرسم خارج می‌شد
که زیاد هم این اتفاق می‌افتاد

266
00:13:05,916 --> 00:13:08,458
صدای قدم‌هاش رو دنبال می‌کردم

267
00:13:08,458 --> 00:13:11,750
تا نیم ساعت، این موش‌وگربه‌بازی استرس‌زا
ادامه داشت

268
00:13:11,750 --> 00:13:14,666
بعد یهو صدای مردی که جلوم بود قطع شد

269
00:13:14,666 --> 00:13:16,375
منم وایسادم و گوش دادم

270
00:13:16,375 --> 00:13:18,583
،یکدفعه، از بین بوته‌های ضخیم

271
00:13:18,583 --> 00:13:21,166
من یه فضای خالی و دو تا کومۀ کوچیک دیدم

272
00:13:21,166 --> 00:13:22,458
قلبم پرید

273
00:13:22,458 --> 00:13:24,833
کنار کومۀ نزدیک‌تر یه چالۀ آب

274
00:13:24,833 --> 00:13:26,916
و بغلش هم یه زیرانداز عبادت و پشتش هم

275
00:13:26,916 --> 00:13:31,208
یه درخت بائوباب بزرگ
با شاخه‌های زیبا و ضخیم و پربرگ بود

276
00:13:31,208 --> 00:13:33,583
زیر آفتاب شدید ظهر انتظار کشیدم

277
00:13:33,583 --> 00:13:36,500
زیر آفتاب سنگین شرجی بعدازظهر
انتظار کشیدم

278
00:13:36,500 --> 00:13:37,958
،نزدیک ساعت پنج

279
00:13:37,958 --> 00:13:41,416
به آرامی از درختم بالا رفتم
و لای برگ‌ها قایم شدم

280
00:13:41,416 --> 00:13:43,625
بالاخره یوگی بزرگ از کومه‌ش بیرون اومد

281
00:13:43,625 --> 00:13:45,541
و چهارزانو روی زیرانداز نشست

282
00:13:45,541 --> 00:13:48,208
تمام حرکاتش آرام و یواش بود

283
00:13:48,208 --> 00:13:50,791
کف دست‌هاش رو روی زانوهاش گذاشت

284
00:13:50,791 --> 00:13:53,041
و از بینی نفس عمیق کشید

285
00:13:53,041 --> 00:13:56,875
متوجه شدم یه چیزی مثل نور
دور سرش معلقه

286
00:13:56,875 --> 00:14:00,291
تا چهارده دقیقه، بدون هیچ حرکتی
در همون وضع موند

287
00:14:00,291 --> 00:14:04,000
بعدش جلوی چشم‌های من
بدون هیچ شکی دیدم که

288
00:14:04,000 --> 00:14:06,166
بدنش به آرامی از روی زمین بلند می‌شه

289
00:14:07,666 --> 00:14:11,333
سی سانتی‌متر. سی‌وسه. سی‌وهفت. چهل

290
00:14:12,083 --> 00:14:14,166
شصت سانتی‌متر با زیرانداز عبادت فاصله داشت

291
00:14:14,166 --> 00:14:15,958
:روی درخت به خودم گفتم

292
00:14:15,958 --> 00:14:19,125
«جلوی چشم‌هات یه نفر روی هوا نشسته»

293
00:14:20,458 --> 00:14:24,416
طبق حساب ساعتم، ۴۶ دقیقه
بدنش معلق موند

294
00:14:24,416 --> 00:14:26,708
بعد به آرامی از هوا پایین اومد

295
00:14:26,708 --> 00:14:29,333
تا اینکه نشیمنگاهش
دوباره با زیرانداز برخورد کرد

296
00:14:29,333 --> 00:14:31,916
از درختم پایین اومدم و سریع دوییدم سمتش

297
00:14:31,916 --> 00:14:34,291
یوگی بزرگ داشت دست و پاش رو می‌شست

298
00:14:34,291 --> 00:14:36,583
:با عصبانیت گفت
«از کی اینجایی؟»

299
00:14:36,583 --> 00:14:39,208
یهو یه آجر برداشت
و اینقدر محکم پرت کرد سمتم

300
00:14:39,208 --> 00:14:41,791
،که وقتی به زیر زانوم برخورد کرد
نصف شد

301
00:14:41,791 --> 00:14:44,000
.هنوز جای زخمش مونده
بذار نشونت بدم

302
00:14:46,916 --> 00:14:48,708
این اتفاقاً از خوش‌شانسی من بود

303
00:14:48,708 --> 00:14:51,791
یوگی بزرگ نباید از کوره در بره
و آجر پرت کنه

304
00:14:51,791 --> 00:14:56,250
پیرمرد تحقیر و پشیمون شد
و عمیقاً از خودش ناامید شده بود

305
00:14:56,250 --> 00:14:59,625
بهم گفتش با اینکه نمی‌تونه
،من رو به شاگردی قبول کنه

306
00:14:59,625 --> 00:15:02,541
ولی به هر حال بطور غیررسمی
آموزه‌هایی رو یادم می‌ده

307
00:15:02,541 --> 00:15:04,708
که جبران حمله‌ش به من باشه

308
00:15:04,708 --> 00:15:07,125
البته حمله‌ای که کاملاً حقم بود

309
00:15:07,125 --> 00:15:09,041
این در سال ۱۹۸۰ بود

310
00:15:09,041 --> 00:15:11,041
تقریباً هفده سالم بود

311
00:15:13,000 --> 00:15:15,250
خب، آموزه‌های یوگی بزرگ چی بود؟

312
00:15:15,250 --> 00:15:16,875
الان می‌فهمی

313
00:15:16,875 --> 00:15:18,458
ذهن چیز آشفته‌ایه

314
00:15:18,458 --> 00:15:21,541
همزمان خودش رو
مشغول هزاران موضوع مختلف می‌کنه

315
00:15:21,541 --> 00:15:24,250
.چیزهایی که دور و برت می‌بینی
چیزهایی که می‌شنوی و بو می‌کنی

316
00:15:24,250 --> 00:15:27,208
.چیزهایی که بهشون فکر می‌کنی
چیزهایی که سعی می‌کنی بهشون فکر نکنی

317
00:15:27,208 --> 00:15:29,250
باید یاد بگیری طوری تمرکز کنی

318
00:15:29,250 --> 00:15:32,916
که بتونی به دلخواه یک موضوع رو تجسم کنی؛
فقط یک موضوع، همین و بس

319
00:15:32,916 --> 00:15:35,958
،اگه خوب تلاش کنی
شاید بتونی ذهن هوشیارت رو

320
00:15:35,958 --> 00:15:37,458
روی هر شی‌ای که انتخاب کردی

321
00:15:37,458 --> 00:15:39,458
تا تقریباً سه و نیم دقیقه متمرکز کنی

322
00:15:39,458 --> 00:15:42,625
این کار تقریباً
بیست سال سخت‌کوشی مستمر و روزانه می‌طلبه

323
00:15:42,625 --> 00:15:44,291
«!داد زدم: «بیست سال

324
00:15:44,291 --> 00:15:46,083
بیست سال. شاید هم بیشتر طول کشید

325
00:15:46,083 --> 00:15:48,875
زمان معمولش همینه؛
البته اگه از پسش بربیای

326
00:15:48,875 --> 00:15:50,541
!تا اون موقع که پیرمرد شدم

327
00:15:50,541 --> 00:15:53,416
.زمانش فرق داره
برای بعضی‌ها ده سال طول می‌کشه و بعضی‌ها سی

328
00:15:53,416 --> 00:15:56,333
،در مواردی بسیار نادر
ممکنه یه شخص ویژه‌ای باشه

329
00:15:56,333 --> 00:15:59,250
که بتونه ظرف تنها یکی دو سال
به این قدرت دست پیدا کنه

330
00:15:59,250 --> 00:16:01,250
ولی این یک در میلیارده، نه تو

331
00:16:01,250 --> 00:16:03,625
…واقعاً اینقدر سخته که ذهن رو متمرکز کنی

332
00:16:03,625 --> 00:16:08,166
.عملاً غیرممکنه. خودت امتحان کن
چشمت رو ببند و به یه چیزی فکر کن

333
00:16:08,166 --> 00:16:11,291
.فقط به یک شی فکر کن
تجسمش کن. بیارش جلوی چشم‌هات

334
00:16:11,291 --> 00:16:13,458
ظرف چند ثانیه، ذهنت منحرف می‌شه

335
00:16:13,458 --> 00:16:16,541
.افکار دیگه‌ای نفوذ می‌کنن
کار خیلی سختیه

336
00:16:16,541 --> 00:16:18,625
این هم از کلام یوگی بزرگ و دانا و پیر

337
00:16:20,708 --> 00:16:23,500
تمرینات من هم شروع شد

338
00:16:24,083 --> 00:16:25,458
هر شب یه جا می‌شستم

339
00:16:25,458 --> 00:16:28,916
چشم‌هام رو می‌بستم و شخصی که
در دنیا برای من عزیزترین بود رو تصور می‌کردم

340
00:16:28,916 --> 00:16:32,333
یعنی برادر بزرگ‌ترم که به دلیل بیماری خونی
در ده سالگی مرد

341
00:16:32,333 --> 00:16:34,259
روی تصویر چهره‌ش تمرکز می‌کردم

342
00:16:34,283 --> 00:16:36,208
ولی به محض اینکه
،ذهنم شروع به منحرف‌شدن می‌کرد

343
00:16:36,208 --> 00:16:39,166
تمرین رو متوقف و چند دقیقه استراحت می‌کردم

344
00:16:39,166 --> 00:16:40,458
بعدش دوباره امتحان می‌کردم

345
00:16:40,458 --> 00:16:42,291
،بعد از پنج سال تمرین روزانه

346
00:16:42,291 --> 00:16:46,750
تونستم تا یک و نیم دقیقه
روی صورت برادرم کاملاً متمرکز باشم

347
00:16:46,750 --> 00:16:48,166
داشتم پیشرفت می‌کردم

348
00:16:51,791 --> 00:16:52,625
،در عین حال

349
00:16:52,625 --> 00:16:55,833
از تدریس شعبده‌بازی
درآمد خیلی خوبی داشتم

350
00:16:55,833 --> 00:16:58,041
ذاتاً دست‌هام خیلی فرز بود

351
00:16:58,041 --> 00:17:00,708
ولی همیشه به تمریناتم ادامه می‌دادم

352
00:17:00,708 --> 00:17:04,583
،هر شب، هرجا که بودم
یه جای سوت و کور می‌شستم

353
00:17:04,583 --> 00:17:07,333
و ذهنم رو روی صورت برادرم متمرکز می‌کردم

354
00:17:07,333 --> 00:17:10,583
گاهی شمع روشن می‌کردم
و با زل‌زدن به شعله شروع می‌کردم

355
00:17:10,583 --> 00:17:14,041
،همونطور که اطلاع داری
شعلۀ شمع سه بخش جدا داره

356
00:17:14,041 --> 00:17:16,541
زردرنگ بالاش، ارغوانی‌رنگ پایینش

357
00:17:16,541 --> 00:17:17,875
و سیاهی داخلش

358
00:17:17,875 --> 00:17:20,833
شمع رو در چهل سانتی‌متری صورتم قرار می‌دادم

359
00:17:20,833 --> 00:17:22,458
طوری که کاملاً هم‌تراز چشم‌هام باشه

360
00:17:22,458 --> 00:17:26,916
تا مجبور نباشم با بالا و پایین کردن چشمم
یه ذره هم به عضلاتش فشار بیارم

361
00:17:26,916 --> 00:17:31,041
به بخش مرکزی سیاهش زل می‌زدم
تا اطرافم همه‌چی ناپدید شه

362
00:17:31,041 --> 00:17:32,458
بعدش چشم‌هام رو می‌بستم

363
00:17:32,458 --> 00:17:35,000
و شروع می‌کردم به تمرکز روی صورت برادرم

364
00:17:35,916 --> 00:17:40,750
،تا سال ۱۹۰۷، وقتی ۳۴ سالم بود
می‌تونستم بدون انحراف ذهنی

365
00:17:40,750 --> 00:17:43,125
تا سه دقیقه تمرکز کنم

366
00:17:43,125 --> 00:17:46,458
در همین زمان هم بود که
متوجه توانایی کوچیکی شدم؛

367
00:17:46,458 --> 00:17:48,291
فقط یه حس جزئی و عجیب بود

368
00:17:48,291 --> 00:17:52,750
که وقتی چشمم رو می‌بستم
و محکم و با شدت زیاد به یه چیزی نگاه می‌کردم

369
00:17:52,750 --> 00:17:55,541
شکل کلی شی‌ای که
جلوی چشم‌هام بود رو می‌دیدم

370
00:17:55,541 --> 00:17:57,583
:یاد حرفی که یوگی بهم زده بود افتادم

371
00:17:57,583 --> 00:18:01,250
پیش اومده که افراد مقدس خاصی»
به قدری در تمرکز قدرتمند شدن

372
00:18:01,250 --> 00:18:04,000
«که می‌تونستن بدون چشم‌هاشون ببینن

373
00:18:04,000 --> 00:18:08,416
هر شب بعد از اینکه تمریناتم
،با شعلۀ شمع تموم می‌شد

374
00:18:08,416 --> 00:18:11,333
یه فنجان قهوه می‌خوردم
بعدش چشم‌هام رو می‌بستم

375
00:18:11,333 --> 00:18:13,875
روی صندلیم می‌شستم
و سعی می‌کردم بدون چشم‌هام ببینم

376
00:18:13,875 --> 00:18:16,125
اولش با یک دست ورق شروع کردم

377
00:18:16,125 --> 00:18:18,333
پشتشون رو نگاه می‌کردم
و نوعش رو حدس می‌زدم

378
00:18:18,333 --> 00:18:20,583
اولش حدس‌هام ۶۰درصد درست بود

379
00:18:20,583 --> 00:18:22,833
بعداً نقشه و نمودار ناوبری خریدم

380
00:18:22,833 --> 00:18:24,625
و روی دیوار اتاقم زدم

381
00:18:24,625 --> 00:18:26,842
چند ساعت چشم‌بسته بهشون نگاه می‌کردم

382
00:18:26,866 --> 00:18:29,083
و سعی می‌کردم نوشته‌های کوچیکِ اسم مکان‌ها
و رودها رو بخونم

383
00:18:29,083 --> 00:18:33,291
،تا هشت سال هر شب
این نوع تمرین رو انجام می‌دادم

384
00:18:33,291 --> 00:18:36,000
سال ۱۹۱۵
می‌تونستم از اول تا آخر یه کتاب رو

385
00:18:36,000 --> 00:18:37,958
بدون وقفه، با چشم بسته بخونم

386
00:18:37,958 --> 00:18:39,291
!بهش رسیدم

387
00:18:39,291 --> 00:18:41,291
در نهایت به این قدرت رسیدم

388
00:18:42,833 --> 00:18:45,541
‫‌البته همونطور که می‌دونی
‫تبدیل به کل اجرای شعبده‌بازیم شد

389
00:18:45,541 --> 00:18:48,791
‫تماشاچی‌ها عاشقش بودن، ولی هیچکس
‫باور نمی‌کرد واقعیه. هنوزم باور نمی‌کنن

390
00:18:48,791 --> 00:18:52,333
‫حتی دکترهایی مثل خودت که
‫ به حرفه‌ای‌ترین روش ممکن چشمام رو می‌بندن

391
00:18:52,333 --> 00:18:55,375
‫حاضر نیستن باور کنن
‫کسی می‌تونه بدون چشماش ببینه

392
00:18:55,375 --> 00:18:58,708
‫فراموش می‌کنن که روش‌های دیگه‌ای
‫برای فرستادن تصویر به مغز وجود داره

393
00:18:58,708 --> 00:19:00,208
امداد خان ساکت شد

394
00:19:00,208 --> 00:19:01,208
‫خسته بود

395
00:19:01,208 --> 00:19:02,666
‫پرسیدم: «چه روش‌های دیگه‌ای؟»

396
00:19:04,750 --> 00:19:06,333
‫حقیقتش رو بخوای، نمی‌دونم

397
00:19:08,083 --> 00:19:10,958
‫دیدن توسط عضو دیگه‌ای از بدن انجام می‌شه

398
00:19:10,958 --> 00:19:12,458
‫کدوم عضو؟

399
00:19:22,125 --> 00:19:23,666
‫اون شب نخوابیدم

400
00:19:23,666 --> 00:19:26,833
‫این مرد باعث می‌شه
‫قند تو دل دانشمندها آب بشه

401
00:19:26,833 --> 00:19:28,875
‫باید ارزشمندترین مرد دنیا باشه

402
00:19:28,875 --> 00:19:32,625
‫باید می‌فهمیدم دقیقاً
‫ با چه روش بیولوژیکی، شیمیایی، جادویی

403
00:19:32,625 --> 00:19:35,375
‫تصویر می‌تونه بدون استفاده از چشم
‫به مغز ارسال بشه

404
00:19:35,375 --> 00:19:38,833
‫شاید اینطوری کور‌ها بتونن ببینن
‫کرها بشنون. خدا می‌دونه چه فوایدی داره

405
00:19:38,833 --> 00:19:41,541
‫با خودم گفتم:
‫«این مرد خارق‌العاده نباید نادیده گرفته بشه»

406
00:19:41,541 --> 00:19:45,333
‫با دقت فراوان، شروع به نوشتن تمام چیزهایی
‫ که امداد خان اون شب بهم گفته بود کردم

407
00:19:45,333 --> 00:19:47,416
‫پنج ساعت بدون وقفه نوشتم

408
00:19:50,125 --> 00:19:53,583
‫ساعت هشت صبح فرداش، زمان رفتن
‫ به بیمارستان، مهم‌ترین بخش‌ها رو تمام کردم

409
00:19:53,583 --> 00:19:55,041
‫این صفحه‌هایی که الان خوندین

410
00:19:55,041 --> 00:19:57,958
‫تا زمان تنفس در اتاق استراحت دکترها
‫دکتر مارشال رو ندیدم

411
00:19:57,958 --> 00:20:00,291
‫در اون ده دقیقۀ اضافه که داشتیم
‫هرچی تونستم بهش گفتم

412
00:20:00,291 --> 00:20:02,916
‫گفتم: «امشب می‌خوام برگردم سالن نمایش
«نباید بذاریم از دستمون بره

413
00:20:02,916 --> 00:20:04,291
‫منم همراهت میام

414
00:20:04,291 --> 00:20:06,875
‫در ربع ساعت مانده به هفت
‫به تالار «رویال پالاس» رفتیم

415
00:20:06,875 --> 00:20:09,458
‫ماشین رو پارک کردم
‫و دو نفری به سمت سالن رفتیم

416
00:20:09,458 --> 00:20:11,250
‫گفتم: «یه جای کار می‌لنگه»

417
00:20:11,250 --> 00:20:13,625
‫هیچ جمعیتی بیرون سالن نبود
‫و درها بسته بود

418
00:20:13,625 --> 00:20:17,666
‫پوستر تبلیغ نمایش هنوز سرجاش بود
‫ولی یکی با جوهر سیاه چیزی روش نوشته بود

419
00:20:17,666 --> 00:20:19,833
‫«نمایش امشب لغو گردیده است»

420
00:20:20,875 --> 00:20:24,208
‫از دربان پیر که کنار درهای بسته ایستاده بود
‫پرسیدم: «چی شده؟»

421
00:20:24,208 --> 00:20:26,500
‫- یک نفر مرده
‫- «کی؟»

422
00:20:26,500 --> 00:20:27,958
‫البته خودم می‌دونستم

423
00:20:27,958 --> 00:20:30,583
‫کسی که بدون چشم‌هاش می‌بینه

424
00:20:30,583 --> 00:20:32,208
‫فریاد زدم «چطوری؟»

425
00:20:32,208 --> 00:20:34,708
‫خوابید و دیگه بیدار نشد

426
00:20:35,208 --> 00:20:37,175
پیش میاد

427
00:20:39,750 --> 00:20:41,416
‫به آرامی برگشتیم سمت ماشین

428
00:20:46,125 --> 00:20:48,500
‫غم و خشم تحمل‌ناپذیری رو حس می‌کردم

429
00:20:48,500 --> 00:20:50,583
هرگز ‫نباید اجازه می‌دادم این مرد باارزش
‫از جلوی چشم‌هام دور بشه

430
00:20:50,583 --> 00:20:52,500
‫باید می‌ذاشتم روی تخت خودم بخوابه
‫و ازش نگهداری می‌کردم

431
00:20:52,500 --> 00:20:54,000
‫امداد خان معجزه می‌کرد

432
00:20:54,000 --> 00:20:58,333
‫با نیروهای اسرارآمیز و قدرتمندی که بسیار
‫دور از دسترس مردم عادیه ارتباط داشت

433
00:20:58,333 --> 00:21:00,083
‫و حالا مرده بود

434
00:21:00,083 --> 00:21:01,833
‫دکتر مارشال گفت: «اینم از این»

435
00:21:02,625 --> 00:21:04,141
‫اینم از این

436
00:21:04,500 --> 00:21:05,500
‫گفتم: «آره

437
00:21:06,833 --> 00:21:08,150
‫اینم از این»

438
00:21:12,625 --> 00:21:15,083
‫این گزارشی واقعی و دقیق از تمام اتفاقاتی‌ست

439
00:21:15,083 --> 00:21:17,291
‫که در دو دیدارم با امداد خان پیش اومد

440
00:21:20,416 --> 00:21:21,625
‫خب، خب، خب

441
00:21:22,708 --> 00:21:24,791
‫بشدت جالبه

442
00:21:26,166 --> 00:21:28,333
‫این اطلاعات بی‌نظیره

443
00:21:29,916 --> 00:21:31,333
‫می‌تونه زندگیم رو عوض کنه

444
00:21:51,125 --> 00:21:53,541
‫اطلاعاتی که هنری
‫در موردش صحبت می‌کرد

445
00:21:53,541 --> 00:21:57,333
‫این بود که امداد خان به خودش آموخته بود

446
00:21:57,333 --> 00:21:58,833
‫ورق رو از پشت بخونه

447
00:21:58,833 --> 00:22:01,541
،‫و از اونجایی که
‫همونطور که اشاره کردم، ورق‌باز متقلبی بود

448
00:22:01,541 --> 00:22:03,000
‫هنری ناگهان فهمید

449
00:22:03,000 --> 00:22:05,083
‫می‌تونه ثروتمند بشه

450
00:22:05,083 --> 00:22:07,500
‫به طبقۀ پایین و آبدارخونه رفت

451
00:22:07,500 --> 00:22:10,208
‫یک شمع، یک جاشمعی
‫و یک خط‌کش خواست

452
00:22:10,208 --> 00:22:12,041
‫اون‌ها رو به اتاقش برد
‫در رو قفل کرد

453
00:22:12,041 --> 00:22:14,041
‫پرده‌ها رو کشید
‫و چراغ‌ها رو خاموش کرد

454
00:22:14,041 --> 00:22:16,625
‫شمع رو روی میز آرایش گذاشت
‫و روی صندلی نشست

455
00:22:16,625 --> 00:22:20,083
‫با کمال رضایت متوجه شد
‫که چشم‌هاش دقیقاً هم‌سطح ‌فتیلۀ شمعه

456
00:22:20,083 --> 00:22:24,000
‫با استفاده از خط‌کش، صورتش رو دقیقاً
‫در چهل سانتی‌متری شمع قرار داد

457
00:22:24,000 --> 00:22:25,541
‫همونطور که در کتاب ذکر شده بود

458
00:22:25,541 --> 00:22:29,125
‫امداد خان صورت کسی رو تجسم می‌کرد
‫که براش عزیزترین بود

459
00:22:29,125 --> 00:22:31,666
یعنی برادر مرحومش

460
00:22:31,666 --> 00:22:33,458
‫هنری برادر نداشت

461
00:22:34,041 --> 00:22:36,958
‫به‌جاش تصمیم گرفت
‫صورت خودش رو تجسم کنه

462
00:22:43,666 --> 00:22:46,875
‫درحالی‌که هنری
به بخش مرکزی و کوچیک سیاه شعله خیره شده بود

463
00:22:46,875 --> 00:22:48,583
‫اتفاقی خارق‌العاده افتاد

464
00:22:48,583 --> 00:22:51,791
‫ذهنش کاملاً خالی شد
‫مغزش دیگه تقلا نمی‌کرد

465
00:22:51,791 --> 00:22:56,000
‫و همزمان حس می‌کرد که انگار
‫تمام بدنش به حالت ‫نرم و گرمی

466
00:22:56,000 --> 00:22:58,708
با اون پوچی سوزانِ سیاه و کوچک احاطه شده

467
00:22:59,291 --> 00:23:01,500
‫البته این حس فقط پونزده ثانیه طول کشید

468
00:23:01,500 --> 00:23:03,791
‫ولی از اون به بعد
‫هرجا و مشغول هرکاری هم بود

469
00:23:03,791 --> 00:23:07,291
‫حتماً روزی پنج بار
‫با شمع تمرین می‌کرد

470
00:23:07,291 --> 00:23:11,583
‫برای اولین بار در عمرش، با اشتیاقی واقعی
‫خودش رو مشغول کاری می‌کرد

471
00:23:11,583 --> 00:23:14,083
‫و پیشرفتی که داشت، چشمگیر بود

472
00:23:14,083 --> 00:23:15,166
‫بعد از شش ماه

473
00:23:15,166 --> 00:23:18,625
‫می‌تونست سه دقیقه
‫روی صورت خودش کامل تمرکز کنه

474
00:23:18,625 --> 00:23:21,541
‫بدون اینکه حتی یک فکر دیگه‌ای
‫به درون ذهنش نفوذ کنه

475
00:23:21,541 --> 00:23:23,166
‫هنری با خودش گفت: «منم

476
00:23:23,166 --> 00:23:25,416
‫من همون آدم یک در میلیاردم
‫ که قابلیت اینو داره

477
00:23:25,416 --> 00:23:27,791
‫با سرعتی خارق‌العاده
‫به قدرت‌های یوگا دست پیدا کنه!»

478
00:23:27,791 --> 00:23:31,291
‫- « یازده و نیم ماه بعد »
‫- بعد از یک سال، از پنج و نیم دقیقه گذشته بود

479
00:23:32,250 --> 00:23:33,375
‫زمانش فرا رسیده بود

480
00:23:37,375 --> 00:23:39,833
‫- پذیرایی آپارتمان لندن هنری. نیمه‌شب
« ۱۶دسامبر۱۹۵۹ » -

481
00:23:39,833 --> 00:23:42,083
‫هنری از شدت هیجان می‌لرزه
‫درحالی‌که برای اولین بار

482
00:23:42,083 --> 00:23:44,291
‫یک دسته ورق رو
‫برعکس جلوی خودش قرار می‌ده

483
00:23:44,291 --> 00:23:46,041
‫و روی ورق بالایی تمرکز می‌کنه

484
00:23:46,041 --> 00:23:49,833
‫تنها چیزی که در ابتدا می‌بینه
‫طراحی سادۀ خطوط قرمز پشتشه

485
00:23:49,833 --> 00:23:52,750
‫شاید مرسوم‌ترین طراحی ورق‌های دنیا باشه

486
00:23:52,750 --> 00:23:56,375
‫حالا تمرکزش رو از نقش و نگار برداشته
‫و روی پشت ورق تمرکز می‌کنه

487
00:23:56,375 --> 00:24:00,500
‫با شدت فراوان
‫ بر پشت ناپیدای ورق تمرکز می‌کنه

488
00:24:00,500 --> 00:24:03,416
‫سی ثانیه می‌گذره
‫یک دقیقه، دو دقیقه، سه دقیقه

489
00:24:03,416 --> 00:24:04,916
‫هنری ذره‌ای تکون نمی‌خوره

490
00:24:04,916 --> 00:24:07,500
‫حالا تمرکز بشدت پیشرفته‌ش مطلقه

491
00:24:07,500 --> 00:24:09,500
‫پشت ورق باری رو تجسم می‌کنه

492
00:24:09,500 --> 00:24:12,000
‫هیچ فکر دیگه‌ای
‫اجازۀ ورود به ذهنش رو نداره

493
00:24:12,000 --> 00:24:14,375
‫در طی دقیقۀ چهارم
‫کم‌کم یک اتفاقی می‌افته

494
00:24:14,375 --> 00:24:16,333
‫به آرومی، به‌شکلی سحرآمیز، ولی واضح

495
00:24:16,333 --> 00:24:20,125
‫حبابی مشکی تبدیل به خال پیک
‫و خطی پیچ‌و‌تاب‌خورده تبدیل به پنج می‌شه

496
00:24:20,125 --> 00:24:21,708
‫پنج پیک

497
00:24:21,708 --> 00:24:25,083
‫با انگشتانی لرزون
‫ورق رو برداشته و برمی‌گردونه

498
00:24:25,083 --> 00:24:27,250
«گفت: «موفق شدم

499
00:24:28,333 --> 00:24:29,541
‫هنری تبدیل به شخصی افراطی می‌شه

500
00:24:29,541 --> 00:24:32,291
‫هرگز از آپارتمانش خارج نمی‌شه
‫مگر برای خرید غذا و نوشیدنی

501
00:24:32,291 --> 00:24:34,250
‫تمام روز و اکثر اوقات تا نیمه‌های شب

502
00:24:34,250 --> 00:24:36,583
‫با زمان‌سنجی در کنارش
‫روی ورق‌ها خم می‌شه

503
00:24:36,583 --> 00:24:38,833
‫و ثانیه به ثانیه، زمانش رو کمتر می‌کنه

504
00:24:38,833 --> 00:24:41,791
‫در عرض یک ماه، به یک دقیقه و نیم می‌رسه
‫عرض شش ماه، به بیست ثانیه

505
00:24:41,791 --> 00:24:43,708
‫عرض هفت ماه، دقیق به ده ثانیه می‌رسه

506
00:24:43,708 --> 00:24:45,000
‫هدفش پنج ثانیه‌ست

507
00:24:45,000 --> 00:24:47,708
‫می‌دونه اگر نتونه
‫حداکثر در عرض پنج ثانیه کارت رو بخونه

508
00:24:47,708 --> 00:24:49,875
‫نمی‌تونه با موفقیت از کازینوها پول در بیاره

509
00:24:49,875 --> 00:24:53,916
‫ولی هرچه به هدفش نزدیک‌تر می‌شه
‫رسیدن بهش سخت‌تر می‌شه

510
00:24:53,916 --> 00:24:56,166
‫چهار هفته طول می‌کشه
‫که از ده ثانیه به نه ثانیه برسه

511
00:24:56,166 --> 00:24:58,083
‫پنج هفتۀ دیگه برای رسیدن از نه به هشت

512
00:24:58,083 --> 00:24:59,791
‫حالا سخت‌کوشی دیگه اذیتش نمی‌کنه

513
00:24:59,791 --> 00:25:02,375
‫حالا دیگه می‌تونه بی هیچ مشکلی
دوازده ساعت بی‌وقفه تلاش کنه

514
00:25:02,375 --> 00:25:04,791
‫به‌قطع مطمئنه که بالاخره به هدفش می‌رسه

515
00:25:04,791 --> 00:25:07,333
‫دو ثانیۀ آخر از همه سخت‌تره، یازده ماه

516
00:25:07,333 --> 00:25:09,041
‫ولی در واپسین ساعات یکشنبه…

517
00:25:16,708 --> 00:25:20,583
‫پنج ثانیه. هنری ورق‌ها رو دونه‌دونه می‌خونه
‫و هرکدوم رو زمان می‌گیره

518
00:25:20,583 --> 00:25:24,458
‫پنج ثانیه. پنج ثانیه. پنج ثانیه

519
00:25:25,500 --> 00:25:27,833
‫چقدر طول کشیده که به این لحظه برسه؟

520
00:25:28,666 --> 00:25:31,666
‫سه سال و سه ماه تلاش بی‌وقفه

521
00:25:33,208 --> 00:25:35,625
‫در لندن بیش از صد کازینوی قانونی وجود داشت

522
00:25:35,625 --> 00:25:39,750
‫هنری در بیش از ده تای اون‌ها عضویت داشت
‫کازینوی موردعلاقه‌ش «خانۀ لرد» بود

523
00:25:39,750 --> 00:25:43,041
‫بهترین کازینوی لندن بود
‫که در عمارت «جُرجی» مجللی قرار داشت

524
00:25:43,041 --> 00:25:44,166
‫شبتون بخیر، آقای شوگر

525
00:25:44,166 --> 00:25:46,916
‫کسی اینو می‌گه که
‫کارش اینه که چهرۀ هیچکس رو فراموش نکنه

526
00:25:46,916 --> 00:25:50,125
‫هنری از پله‌های سفید شگفت‌انگیز بالا رفت
‫و وارد دفتر صندوق‌دار شد

527
00:25:50,125 --> 00:25:52,250
‫چکی به مبلغ ده هزار پوند نوشت

528
00:25:52,250 --> 00:25:56,416
‫زن‌های فربه مثل مرغ‌های چاق‌و‌چله
‫دور میز «رولت» می‌چرخیدن

529
00:25:56,416 --> 00:25:58,708
‫مردانی با صورت‌های سرخ
‫و سیگار برگ بین لب‌هاشون

530
00:25:58,708 --> 00:26:01,125
‫با چشمانی حریص
‫ژتون‌هاشون رو می‌شمردن

531
00:26:02,541 --> 00:26:04,541
‫عجیبه. برای اولین بار در عمر هنری

532
00:26:04,541 --> 00:26:07,583
‫با نفرت به جمع افراد پولدار و وحشتناک
نگاه می‌کرد

533
00:26:07,583 --> 00:26:10,500
‫دنبال یک جای خالی
در سمت چپ متصدی از دید دوربین

534
00:26:10,500 --> 00:26:12,166
‫در هرکدوم از میزهای بلک‌جک گشت

535
00:26:12,166 --> 00:26:15,250
متصدی، لوح هنری رو گرفت
‫و در شکاف روی میز قرار داد

536
00:26:15,250 --> 00:26:18,458
‫مردی کمابیش جوان بود
‫که چشمانی سیاه و پوستی خاکستری داشت

537
00:26:18,458 --> 00:26:20,791
‫هرگز لبخند نمی‌زد
‫و فقط در صورت لزوم صحبت می‌کرد

538
00:26:20,791 --> 00:26:23,583
‫دستان بشدت لاغری داشت
‫و می‌تونست با انگشت‌هاش حساب‌کتاب کنه

539
00:26:23,583 --> 00:26:26,875
‫ستونی از ژتون‌های ۲۵ پوندی برداشت
‫و اون‌ها رو روی میز گذاشت

540
00:26:26,875 --> 00:26:29,708
‫نیازی نداشت ژتون‌ها رو بشمره
‫اون انگشتان فرز هرگز اشتباه نمی‌کردن

541
00:26:29,708 --> 00:26:31,250
‫ژتون‌ها رو به سمت هنری هل داد

542
00:26:31,250 --> 00:26:32,708
‫درحالی‌که هنری ژتون‌هاش رو مرتب می‌کرد

543
00:26:32,708 --> 00:26:34,875
‫نگاهی به کارت بالایی
‫در دسته‌ کارت‌های متصدی انداخت

544
00:26:34,875 --> 00:26:38,375
‫در پنج ثانیه، فهمید که دهه
‫هشت تا از ژتون‌هاش رو گذاشت وسط، دویست پوند

545
00:26:38,375 --> 00:26:40,583
«‫حداکثر شرط مجاز در بلک‌جک در «خانۀ لرد

546
00:26:40,583 --> 00:26:43,083
‫کارت ده بهش داده شد
‫دومین کارتش نه بود

547
00:26:43,083 --> 00:26:44,333
‫روی هم میشد نوزده

548
00:26:44,333 --> 00:26:45,416
‫وقتی نوزده داری، کاری نمی‌کنی

549
00:26:45,416 --> 00:26:49,083
‫می‌شینی و دعا می‌کنی که متصدی
‫به ۲۰ یا ۲۱ نرسه. همه می‌دونن

550
00:26:49,083 --> 00:26:51,708
‫- وقتی متصدی دوباره به هنری رسید، گفت:
‫- نوزده

551
00:26:51,708 --> 00:26:54,333
‫…و رفت سراغ بازیکن بعد
‫هنری گفت: «صبر کن»

552
00:26:54,333 --> 00:26:55,958
‫متصدی مکث کرد
‫و برگشت سمت هنری

553
00:26:55,958 --> 00:26:58,333
‫ابروهاش رو بالا برد
‫و با اون چشم‌های سرد مشکی بهش نگاه کرد

554
00:26:58,333 --> 00:27:00,583
‫- می‌خواین روی ۱۹ کارت بکشین؟
‫- به‌‌سردی سؤال کرد

555
00:27:00,583 --> 00:27:04,208
‫فقط دو کارت وجود داره که
‫نوزده رو خراب نمی‌کنه، تک و دو

556
00:27:04,208 --> 00:27:08,250
‫فقط یک احمق خطر کارت‌کشیدن روی نوزده رو
می‌پذیره، مخصوصاً با شرط دویست پوندی

557
00:27:08,250 --> 00:27:11,375
‫پشت کارت بعدی بطور واضحی مشخص بود
‫متصدی هنوز بهش دست نزده بود

558
00:27:11,375 --> 00:27:14,833
‫هنری گفت: «بله، یک کارت دیگه»
‫متصدی شونه بالا انداخت و کارت رو کشید

559
00:27:14,833 --> 00:27:18,083
‫دو گشنیز به نرمی جلوی هنری
‫کنار ده و نه قرار گرفت

560
00:27:18,083 --> 00:27:19,708
‫- ۲۱
‫- متصدی با آرامش گفت

561
00:27:19,708 --> 00:27:21,750
‫باز هم با چشمان سیاهش
‫ به صورت هنری نگاه کرد

562
00:27:21,750 --> 00:27:24,500
‫و بهش خیره شد
‫ساکت، هوشیار، هاج و واج

563
00:27:25,583 --> 00:27:29,208
‫هنری اون رو شوکه کرده بود. به‌ندرت یا عمراً
‫دیده بود کسی روی نوزده کارت بکشه

564
00:27:29,208 --> 00:27:31,500
‫این جوون با آرامش و قطعیتی
‫روی نوزده کارت کشیده بود

565
00:27:31,500 --> 00:27:33,750
‫که حیرت‌آور بود و برنده شد

566
00:27:33,750 --> 00:27:37,166
‫هنری متوجه نگاه متصدی شد
‫و ناگهان متوجه شد اشتباه احمقانه‌ای کرده

567
00:27:37,166 --> 00:27:39,500
‫توجه دیگران رو جلب کرده بود
‫«عذر می‌خوام»

568
00:27:39,500 --> 00:27:41,000
دیگه هرگز ‫نباید این کارو می‌کرد

569
00:27:41,000 --> 00:27:44,125
خیلی ‫باید حواسش رو جمع می‌کرد
‫و حتی گاهی می‌باخت

570
00:27:44,125 --> 00:27:45,250
‫بازی ادامه پیدا کرد

571
00:27:45,250 --> 00:27:47,041
‫برتری هنری اینقدر زیاد بود

572
00:27:47,041 --> 00:27:49,583
‫که به‌سختی تونست میزان پولی که
‫برنده شده رو در حد منطقی نگه داره

573
00:27:49,583 --> 00:27:51,291
‫در عرض یک ساعت، سی هزار پوند برنده شد

574
00:27:51,291 --> 00:27:52,416
‫و دیگه ادامه نداد

575
00:27:52,416 --> 00:27:54,916
‫به آسونی می‌تونست یک میلیون ببره

576
00:27:54,916 --> 00:27:56,208
‫ممنونم

577
00:27:56,208 --> 00:27:58,958
‫هنری حالا قطعاً می‌تونست

578
00:27:58,958 --> 00:28:01,458
‫سریع‌تر از هر انسان دیگه‌ای
‫در دنیا پول در بیاره

579
00:28:03,666 --> 00:28:04,500
‫جالبه

580
00:28:09,041 --> 00:28:11,333
‫اگر این داستان به‌جای واقعی‌بودن
‫ساختگی بود

581
00:28:11,333 --> 00:28:12,833
در این لحظه ‫باید

582
00:28:12,833 --> 00:28:15,583
‫پایان غافلگیرکننده
‫و هیجان‌انگیزی براش درست می‌کردم

583
00:28:15,583 --> 00:28:17,250
‫اتفاقی مهیج و غیرمعمول

584
00:28:17,250 --> 00:28:20,416
‫برای مثال، هنری برمی‌گرده
‫به خونه‌ش و شروع به شمردن پول‌هاش می‌کنه

585
00:28:20,416 --> 00:28:23,333
‫و در حین این‌کار
‫احساس بدحالی می‌کنه

586
00:28:23,333 --> 00:28:24,875
‫دردی در سینه‌ش حس می‌کنه

587
00:28:25,875 --> 00:28:28,333
‫تصمیم می‌گیره بره بخوابه
‫لباس‌هاش رو در میاره

588
00:28:28,333 --> 00:28:30,250
‫لخت به سمت کمد می‌ره
‫تا لباس خوابش رو بپوشه

589
00:28:30,250 --> 00:28:33,458
‫از جلوی آینۀ تمام قد کنار دیوار می‌گذره
‫مکث می‌کنه

590
00:28:33,458 --> 00:28:36,541
‫بطور غیرارادی، از روی عادت
‫شروع به تمرکز می‌کنه

591
00:28:36,541 --> 00:28:38,833
زیر تمام پوستش رو می‌بینه

592
00:28:38,833 --> 00:28:41,250
‫مثل دستگاه ایکس‌ری، ولی بهتر
‫همه‌چیز رو می‌بینه

593
00:28:41,250 --> 00:28:43,666
‫شریان‌ها، رگ‌ها
‫خونی که در بدنش جریان داره

594
00:28:43,666 --> 00:28:46,541
‫کبد، کلیه‌ها، روده‌ها
‫تپش قلبش رو می‌بینه

595
00:28:46,541 --> 00:28:48,708
‫به نقطه‌ای از سینه‌ش
‫که درد می‌کنه نگاه می‌کنه

596
00:28:48,708 --> 00:28:52,958
‫و توده‌ای تیره و کوچیک می‌بینه
در رگ بزرگ سمت راستی که به سمت قلبش می‌ره

597
00:28:52,958 --> 00:28:55,916
‫یک لختۀ خون. در ابتدا
‫به نظر میاد لخته ثابته

598
00:28:55,916 --> 00:28:59,083
‫بعد حرکت می‌کنه. حرکت خیلی جزئیه
‫فقط یک میلی‌متر و اندی

599
00:28:59,083 --> 00:29:01,708
‫خون توی رگ به پشت لخته می‌خوره
‫و از کنارش می‌گذره

600
00:29:01,708 --> 00:29:03,083
‫و لخته باز هم حرکت می‌کنه

601
00:29:03,083 --> 00:29:06,166
‫حدود یک سانت و نیم به جلو می‌ره
‫هنری با وحشت نگاه می‌کنه

602
00:29:06,166 --> 00:29:09,666
‫می‌دونه لختۀ بزرگی که آزاد شده
‫و داره در رگ حرکت می‌کنه

603
00:29:09,666 --> 00:29:11,125
‫بالاخره به قلب می‌رسه

604
00:29:11,125 --> 00:29:12,500
‫قراره بمیره

605
00:29:12,500 --> 00:29:15,375
‫خب، این پایان بدی برای یک داستان خیالی نیست
‫ولی این داستان خیالی نیست

606
00:29:15,375 --> 00:29:16,416
‫این داستان واقعیه

607
00:29:16,416 --> 00:29:19,333
‫تنها نکتۀ غیرواقعیش اسم «هنری»ـه
‫که هنری شوگر نبوده

608
00:29:19,333 --> 00:29:22,750
‫باید اسم واقعیش مخفی بمونه
‫هنوزم باید مخفی بمونه

609
00:29:22,750 --> 00:29:24,875
‫بجز اون، این داستان واقعیه

610
00:29:24,875 --> 00:29:28,000
‫و چون داستان واقعیه
‫باید پایانی واقعی داشته باشه

611
00:29:28,000 --> 00:29:29,583
‫این اتفاقیه که واقعاً افتاد

612
00:29:33,916 --> 00:29:36,875
‫هنری یک ساعت قدم زد
‫شب خنک و لذت‌بخشی بود

613
00:29:36,875 --> 00:29:38,583
‫شهر هنوز هم بیدار و پویا بود

614
00:29:38,583 --> 00:29:42,041
بستۀ کلفت پول رو
‫توی جیب داخلی کتش حس می‌کرد

615
00:29:42,041 --> 00:29:43,500
‫به آرومی بهش ضربه زد

616
00:29:43,500 --> 00:29:45,708
‫برای یک ساعت کار پول زیادیه

617
00:29:45,708 --> 00:29:47,791
‫ولی هنوز هم سردرگم بود

618
00:29:47,791 --> 00:29:51,583
‫متوجه نمی‌شد چرا احساس هیجانش
‫بابت این موفقیت بزرگ اینقدر کمه

619
00:29:51,583 --> 00:29:54,333
‫اگر این اتفاق دو سه سال پیش
‫قبل از شروع یوگا افتاده بود

620
00:29:54,333 --> 00:29:56,041
‫از شدت هیجان دیوونه می‌شد

621
00:29:56,041 --> 00:29:58,666
‫به سرعت به سمت نزدیک‌ترین
‫ کلوپ شبانه می‌رفت که جشن بگیره

622
00:29:58,666 --> 00:30:00,750
‫ولی هنری احساس هیجان نداشت

623
00:30:00,750 --> 00:30:02,083
‫احساس غم داشت

624
00:30:02,083 --> 00:30:04,916
‫هردفعه شرط می‌بست
‫مطمئن بود برنده می‌شه

625
00:30:04,916 --> 00:30:08,083
‫نه خبری از هیجان بود
‫نه دلهره‌، نه خطر

626
00:30:08,083 --> 00:30:11,083
‫البته می‌دونست که می‌تونه به تمام دنیا
سفر کنه و میلیون‌ها پوند در بیاره

627
00:30:11,083 --> 00:30:12,750
‫ولی این کار اصلاً لذتی داشت؟

628
00:30:12,750 --> 00:30:15,000
‫یک نکتۀ دیگه، ممکن نبود که

629
00:30:15,000 --> 00:30:17,166
‫روندی که برای به‌دست‌آوردن قدرت‌های یوگاش
طی کرده بود

630
00:30:17,166 --> 00:30:20,833
‫تمام و کمال دیدش به زندگی رو عوض کرده باشه؟

631
00:30:20,833 --> 00:30:22,041
ممکن بود

632
00:30:22,750 --> 00:30:25,458
‫صبح روز بعد، هنری دیر بیدار شد
‫از روی تخت بلند شد

633
00:30:25,458 --> 00:30:28,166
‫پول هنگفتی که
‫روی میز آرایشش قرار داشت رو دید

634
00:30:28,166 --> 00:30:30,208
‫و نمی‌خواستش

635
00:30:54,500 --> 00:30:55,333
‫ها؟

636
00:30:55,333 --> 00:30:58,875
‫صبح بخیر، جناب
‫مال شماست! هدیه‌ست

637
00:30:58,875 --> 00:31:00,191
‫یعنی…

638
00:31:01,000 --> 00:31:02,333
‫چیه؟

639
00:31:02,625 --> 00:31:03,958
‫بذارش توی جیبت

640
00:31:05,458 --> 00:31:06,991
‫خب باشه

641
00:31:15,208 --> 00:31:16,250
‫این چیه؟

642
00:31:16,250 --> 00:31:18,041
‫- پوله
‫- مال خودتون!

643
00:31:24,583 --> 00:31:26,016
‫هی!

644
00:31:28,875 --> 00:31:30,433
‫بیا…

645
00:32:04,458 --> 00:32:06,291
‫زنگ در به صدا در اومد

646
00:32:06,291 --> 00:32:08,875
‫- خیال کردی داری چیکار می‌کنی؟
‫- صبح بخیر، بابت جمعیت عذر می‌خوام

647
00:32:08,875 --> 00:32:10,208
‫داشتم به مردم پول می‌دادم

648
00:32:10,208 --> 00:32:12,750
‫- داری شورش راه میندازی!
‫- داشتم به مردم پول می‌دادم

649
00:32:12,750 --> 00:32:15,000
‫عذر می‌خوام. دیگه تکرار نمی‌شه
‫مطمئنم به‌زودی متفرق می‌شن

650
00:32:15,000 --> 00:32:18,000
‫افسر پلیس دستش رو از کمرش بالا آورد
‫یه اسکناس پنجاه پوندی دستش بود

651
00:32:18,000 --> 00:32:21,333
‫- پس شما هم یکی گیرت اومده
‫- این مدرکه. پول رو از کجا آوردی؟

652
00:32:21,333 --> 00:32:24,166
‫توی بلک‌جک برنده شدم
‫دیشب بشدت خوش‌شانس بودم

653
00:32:24,166 --> 00:32:26,875
‫هنری اسم کلوپش رو گفت
‫و افسر پلیس توی دفترچه‌ش یادداشتش کرد

654
00:32:26,875 --> 00:32:28,333
‫ازشون بپرسین
‫بهتون می‌گن راست گفتم

655
00:32:28,333 --> 00:32:30,250
‫افسر پلیس دفترچه رو پایین آورد و گفت:
‫«برام مهم نیست»

656
00:32:30,250 --> 00:32:31,958
‫- برات مهم نیست؟
‫- اصلاً. به هیچ عنوان

657
00:32:31,958 --> 00:32:33,583
‫اتفاقاً حرفتو باور می‌کنم

658
00:32:33,583 --> 00:32:36,541
‫ولی این اصلاً توجیهی
‫برای کاری که کردی نیست

659
00:32:36,541 --> 00:32:38,958
‫کار غیرقانونی که نکردم، درسته؟

660
00:32:39,791 --> 00:32:40,708
‫غیرقانونی؟

661
00:32:41,458 --> 00:32:42,583
‫تو یه احمقی!

662
00:32:43,333 --> 00:32:46,708
‫اگر اونقدر شانس آوردی که
‫اینقدر پول برنده شدی

663
00:32:46,708 --> 00:32:49,750
‫و خواستی بدی بره
‫نباید از پنجره پرتش کنی بیرون

664
00:32:49,750 --> 00:32:53,958
‫باید بدی یه جایی که باهاش کار خیر کنن
‫مثلاً بیمارستان یا یتیم‌خونه

665
00:32:53,958 --> 00:32:56,125
‫تمام کشور پر از
‫ بیمارستان‌ها و یتیم‌خونه‌هاییه که

666
00:32:56,125 --> 00:32:59,375
اصلاً پولی دارن
‫برای بچه‌ها کادوی کریسمس بخرن

667
00:32:59,375 --> 00:33:01,208
‫بعد احمق نازپرورده‌ای مثل تو پیدا می‌شه

668
00:33:01,208 --> 00:33:03,666
‫که حتی یک لحظه هم سختی نکشیده

669
00:33:03,666 --> 00:33:06,666
‫و اینجوری پول‌ها رو می‌ریزه توی خیابون!

670
00:33:06,666 --> 00:33:09,666
‫بعد از این حرف، افسر پلیس با عصبانیت
‫ از پله‌ها پایین رفت و در ورودی رو کوبید

671
00:33:09,666 --> 00:33:10,666
‫هنری تکون نخورد

672
00:33:10,666 --> 00:33:13,416
‫صحبت‌های افسر پلیس
‫ و خشم واقعی موقع صحبت‌هاش

673
00:33:13,416 --> 00:33:14,750
‫به سختی و عمیقاً
‫روش تاثیر گذاشته بود

674
00:33:14,750 --> 00:33:16,375
‫شرمسار بود

675
00:33:16,375 --> 00:33:17,708
‫احساس وحشتناکی بود

676
00:33:23,916 --> 00:33:25,000
‫بعد، ناگهان

677
00:33:25,000 --> 00:33:28,500
‫هنری برقی رو حس کرد
‫که از تمام وجودش گذشت

678
00:33:28,500 --> 00:33:32,208
‫و ایده‌ای بی‌نظیر به ذهنش رسید
‫که به‌زودی همه‌چیز رو تغییر می‌داد

679
00:33:32,208 --> 00:33:33,791
‫هنری در اتاق قدم می‌زد

680
00:33:33,791 --> 00:33:36,916
‫و نکاتی رو بررسی می‌کرد
‫که ایدۀ بی‌نظیرش رو ممکن کنه

681
00:33:36,916 --> 00:33:39,333
‫یک: باید از این لحظه به بعد

682
00:33:39,333 --> 00:33:42,416
‫در تک‌تک روزهای زندگیم
‫پول بسیار زیادی برنده بشم

683
00:33:42,416 --> 00:33:46,250
‫دو: فقط هر شش ماه یک بار
‫می‌تونم وارد یک کازینو بشم

684
00:33:46,250 --> 00:33:49,000
‫سه: هرگز نباید در یک شب
‫زیادی پول برنده بشم

685
00:33:49,000 --> 00:33:51,666
‫شبی پنجاه هزار پوند، حداکثر همینقدر

686
00:33:51,666 --> 00:33:55,166
‫چهار: پنجاه هزار پوند
‫در ۳۶۵ روز سال

687
00:33:55,166 --> 00:33:57,916
‫می‌شه ۱۸٫۲۵میلیون پوند

688
00:33:57,916 --> 00:33:59,166
‫پنج: مدام سفر می‌کنم

689
00:33:59,166 --> 00:34:01,791
‫در هیچ شهری نباید
‫بیش از دو یا سه روز بمونم

690
00:34:01,791 --> 00:34:03,958
‫لندن، مونت‌کارلو، کن، بیاریتز

691
00:34:03,958 --> 00:34:07,083
‫دوویل، لاس‌وگاس، مکزیکوسیتی
‫بوئنوس آیرس، ناسائو

692
00:34:07,083 --> 00:34:09,525
‫شش: پولی که در میارم رو برمی‌دارم
‫ و در سراسر دنیا

693
00:34:09,549 --> 00:34:11,416
‫بیمارستان و یتیم‌خونه تاسیس می‌کنم

694
00:34:11,416 --> 00:34:13,791
‫آره، موافقم
‫رؤیای لوس و احساسی‌ایه

695
00:34:13,791 --> 00:34:16,083
‫ولی اگه بتونم بهش جامۀ عمل بپوشونم
‫که فکر کنم بتونم

696
00:34:16,083 --> 00:34:20,208
‫فکر نکنم اصلاً لوس باشه، بنظر من که
‫ بطرز فوق‌العاده‌‌ای شگفت‌آور می‌شه

697
00:34:20,208 --> 00:34:23,875
‫هفت: یک همکار لازم دارم. کسی که
‫ پشت میز شینه و تمام پول‌ها رو دریافت کنه

698
00:34:23,875 --> 00:34:25,541
‫و بفرسته برای کسایی که نیاز دارن

699
00:34:25,541 --> 00:34:28,791
‫کسی که بتونم تا ابد
‫کاملاً و قاطعانه بهش اعتماد کنم

700
00:34:28,791 --> 00:34:32,041
‫جان وینستون حساب‌دار هنری بود
‫حساب‌دار بابای هنری هم بوده

701
00:34:32,041 --> 00:34:34,708
‫پدر جان وینستون هم
حساب‌دار پدر پدر هنری بوده

702
00:34:34,708 --> 00:34:36,708
‫می‌تونی پولدارترین فرد دنیا بشی

703
00:34:38,833 --> 00:34:41,000
‫نمی‌خوام پولدارترین فرد دنیا بشم

704
00:34:43,583 --> 00:34:46,250
‫نمی‌تونم توی انگلستان این کارو بکنم
‫مأمور مالیات همه‌ش رو می‌گیره

705
00:34:46,250 --> 00:34:48,416
‫بنظرم باید برم سوئیس
‫ولی فردا نه

706
00:34:48,416 --> 00:34:51,125
‫مثل امثال تو نیستم
‫که هیچ مسئولیتی نداشته باشم

707
00:34:51,125 --> 00:34:54,000
‫باید با زن و بچه‌هام صحبت کنم
‫باید به همکارانم در شرکت خبر بدم

708
00:34:54,000 --> 00:34:56,541
‫باید خونه‌م رو بفروشم
‫باید خونۀ دیگه‌ای توی سوئیس پیدا کنم

709
00:34:56,541 --> 00:34:58,916
‫باید بچه‌هام رو از مدرسه در بیارم
‫این کارها زمان‌برن

710
00:34:58,916 --> 00:35:02,125
‫یک سال بعد، هنری بیشتر از ۱۲۰میلیون پوند

711
00:35:02,125 --> 00:35:03,875
‫برای جان وینستون در لوزان فرستاده بود

712
00:35:03,875 --> 00:35:05,958
‫پول پنج روز در هفته برای شرکتی سوئیسی

713
00:35:05,958 --> 00:35:08,250
‫به اسم «شرکت وینستون شوگر
‫با مسئولیت محدود» ارسال می‌شد

714
00:35:08,250 --> 00:35:11,250
‫هیچکس جز جان وینستون و هنری نمی‌دونست
‫پول‌ها از کجا میاد

715
00:35:11,250 --> 00:35:12,708
‫یا اینکه چه اتفاقی براش می‌افته

716
00:35:12,708 --> 00:35:14,458
پول‌های دوشنبه همیشه بیشتر از همه بود

717
00:35:14,458 --> 00:35:17,125
‫چون شامل بردهای جمعه
‫ شنبه و یکشنبۀ هنری هم می‌شد

718
00:35:17,125 --> 00:35:18,333
‫چون بانک‌ها تعطیل بودن

719
00:35:18,333 --> 00:35:20,041
‫با سرعتی خیره‌کننده پیش می‌رفت

720
00:35:20,041 --> 00:35:22,750
‫گاهی در یک هفته
‫چندین بار هویتش رو تغییر می‌داد

721
00:35:22,750 --> 00:35:25,416
‫اکثر اوقات، تنها سرنخی که جان وینستون
‫از موقعیت هنری داشت

722
00:35:25,416 --> 00:35:29,250
‫آدرس بانکی بود که پول رو ازش فرستاده بود
‫واقعاً شگفت‌آور بود

723
00:35:49,541 --> 00:35:52,958
‫هنری پارسال مرد
‫در سن ۶۳ سالگی، به دلیل آمبولی ریه

724
00:35:52,958 --> 00:35:56,166
‫به معنای واقعی کلمه انتظارش رو داشت
‫ولی کاملاً در آرامش بود

725
00:35:56,166 --> 00:35:58,833
‫حدوداً بیست سال نقشه‌ش رو دنبال کرد

726
00:35:58,833 --> 00:36:01,458
‫در این زمان ۶۴۴ میلیون پوند در آورد

727
00:36:01,458 --> 00:36:03,041
‫در سراسر دنیا ۲۱ بیمارستان کودکان

728
00:36:03,041 --> 00:36:06,208
‫و یتیم‌خونۀ موفق و کارآمد تاسیس کرد

729
00:36:06,208 --> 00:36:10,333
‫که توسط جان وینستون و کارکنانش از لوزان
مدیریت و حمایت مالی می‌شدن

730
00:36:10,333 --> 00:36:11,666
‫کارش به پایان رسیده بود

731
00:36:16,125 --> 00:36:20,208
‫خب، اینا رو از کجا می‌دونم؟
‫سؤال خوبیه. بهتون می‌گم

732
00:36:20,208 --> 00:36:23,791
‫کمی بعد از مرگ هنری، جان وینستون
‫از سوئیس بهم زنگ زد

733
00:36:23,791 --> 00:36:28,750
‫خودش رو فقط به اسم رئیس شرکت «وینستون شوگر
با مالکیت محدود» معرفی کرد

734
00:36:28,750 --> 00:36:32,327
‫و پرسید حاضرم با انگیزۀ نوشتن
‫تاریخچۀ محدودی از شرکت

735
00:36:32,351 --> 00:36:34,000
‫برای دیدنش به لوزان برم یا خیر

736
00:36:34,625 --> 00:36:36,250
‫نمی‌دونم چطوری منو انتخاب کرد

737
00:36:36,250 --> 00:36:39,125
‫احتمالاً لیستی از نویسنده‌ها داشت
‫و چشم بسته انتخاب کرده بود

738
00:36:39,125 --> 00:36:41,375
:‫گفت پول خوبی بهم می‌ده و اضافه کرد

739
00:36:41,375 --> 00:36:43,583
‫«مردی برجسته به‌تازگی از دنیا رفته

740
00:36:43,583 --> 00:36:45,291
‫اسمش هنری شوگر بود

741
00:36:45,291 --> 00:36:49,125
‫بنظرم مردم باید کمی
‫از کارهایی که برای دنیا کرده باخبر بشن»

742
00:36:49,125 --> 00:36:50,208
‫از سر بی‌خبری

743
00:36:50,208 --> 00:36:53,000
‫پرسیدم آیا داستانش
‫بقدری جالب هست

744
00:36:53,000 --> 00:36:54,541
‫که به درد چاپ در روزنامه بخوره یا نه

745
00:36:54,541 --> 00:36:58,041
‫این بشدت باعث آزردگی جان وینستون شد
‫حتی شاید بهش برخورد

746
00:36:58,625 --> 00:37:00,083
‫ظرف پنج دقیقه پشت تلفن

747
00:37:00,083 --> 00:37:03,041
‫در مورد کارنامۀ مخفی هنری شوگر بهم گفت

748
00:37:03,041 --> 00:37:04,541
‫دیگه مخفی نبود

749
00:37:04,541 --> 00:37:08,083
‫هنری مرده بود
‫و دیگه هرگز نمی‌تونست وارد کازینویی بشه

750
00:37:08,083 --> 00:37:10,083
‫گفتم: «خودم رو می‌رسونم»

751
00:37:10,083 --> 00:37:13,000
‫در لوزان، با جان وینستون دیدار کردم
‫که حالا بیش از هفتاد سال سن داشت

752
00:37:13,000 --> 00:37:14,291
‫و همچنین با «مکس انگلمن»

753
00:37:14,291 --> 00:37:17,291
‫متخصص پرآوازۀ گریم
‫که همراه هنری به سراسر دنیا سفر می‌کرد

754
00:37:17,291 --> 00:37:20,166
‫و لباس‌های مبدل فوق‌العاده‌ای خلق می‌کرد
‫تا هویتش رو مخفی کنه

755
00:37:20,166 --> 00:37:24,333
‫هردو به دلیل مرگ هنری دل‌شکسته بودن
‫مکس از جان وینستون هم بیشتر

756
00:37:24,333 --> 00:37:26,625
‫عاشقش بودم
‫مرد بزرگی بود

757
00:37:26,625 --> 00:37:29,666
‫جان وینستون دفتر مشق آبی پررنگِ اصلی رو
بهم نشون داد

758
00:37:29,666 --> 00:37:32,666
‫که توسط «ز.ز. چترجی»
‫در سال ۱۹۳۵ در کلکته نوشته شده بود

759
00:37:32,666 --> 00:37:34,833
‫بعدتر کلمه به کلمه کپیش کردم

760
00:37:34,833 --> 00:37:36,375
‫گفتم: «یک سؤال دیگه دارم

761
00:37:36,375 --> 00:37:40,083
‫مدام هنری شوگر صداش می‌کنین
‫ولی بهم می‌گین این اسم اصلیش نبوده

762
00:37:40,083 --> 00:37:43,375
‫نمی‌خواین وقتی داستان رو چاپ می‌کنم
‫بگم واقعاً کی بوده؟»

763
00:37:43,375 --> 00:37:44,750
‫- نه
‫- این رو جان وینستون گفت

764
00:37:44,750 --> 00:37:47,208
‫من و مکس قول دادیم
‫که هرگز هویتش رو افشا نکنیم

765
00:37:47,208 --> 00:37:49,750
‫البته گمونم دیر یا زود لو بره

766
00:37:49,750 --> 00:37:51,833
‫هرچی نباشه، عضو یکی از
خانواده‌های معروف انگلستان بود

767
00:37:51,833 --> 00:37:54,500
‫ولی اگر سعی نکنی دنبالش بگردی، ممنون می‌شم

768
00:37:54,500 --> 00:37:56,791
‫لطفاً، فقط با اسم آقای هنری شوگر
ازش اسم ببر

769
00:37:58,833 --> 00:38:00,291
‫و منم همین کارو کردم

770
00:38:00,315 --> 00:38:07,315
  جديدترين اخبار فيلم و سريال در کانال تلگرام و پیج اینستاگرام ما :
  .:: @ZedMoviecom ::.
  .:: @MiraMovieSite ::.

771
00:38:07,791 --> 00:38:11,583
رولد دال، داستان شگفت‌انگیز هنری شوگر را »

772
00:38:11,583 --> 00:38:15,916
«در آلونک نویسندگی‌اش در «خانۀ کولی
در گریت میسندن، باکینگهام‌شر

773
00:38:15,916 --> 00:38:18,416
« از فوریه تا دسامبر۱۹۷۶ نوشت

